زين العابدين شيروانى
452
بستان السياحه ( فارسي )
بيرون در بشمس الدّين اشارت كرد مولانا كفت كيست آن حضرت فرمود كه بكشتنم طلب مىكنند چون بيرون رفت صيحهء زد و چون مولانا بيرون دويد چند قطره خون ريخته ديد از آن زمان تا اين اوان از شمس الدّين چون عنقا نامى است و بعضى كويند بمولانا در عالم واقعه شمس الدّين فرموده كه مرا كشته به چاه انداختند چون مولانا از خواب بيدار شد بسر چاه رسيد جسد آن حضرت را از چاه بيرون كشيد و در مقام مناسب دفن نمود راقم كويد اين قول كويا صحيح باشد چه اكنون مزار فيض مدار شمس الدّين در قونيه در غايت اشتهار و مطاف طوايف اهل روزكار است و در نفحات مذكور است كه باعث هلاك شمس الدّين علاء الدّين محمّد كه به تير إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ نشانه شده پسر ناخلف مولانا بود بعد از شهادت آن حضرت به مرض مزمن كرفتار كشته بمرد مولانا از همت شمس الدّين به درجهء اهل يقين عروج نمود و در شرح دقايق و كشف حقايق آن جناب را عديل و نظير نبود كتاب مثنوى بر مدّعا دليلى است ساطع و برهانى است قاطع و در سبب تنظيم مثنوى كفتهاند كه شيخ حسام الدّين چلبى كه مريد و محبوب مولانا بود و مولانا نسبت بحسام الدّين كمال محبّت داشت شبى انديشه نمود كه از خدمت مولانا استدعا كند كه به وضع منطق الطّير شيخ فريد الدّين عطّار كتابى بنظم آورد و وقت بامداد به قصد مذكور به خدمت مولانا رسيده مركوز خاطر خود را معروض داشت مولانا كاغذى از دستار خود بيرون آورده بدست حسام الدّين داد و فرمود كه ديشب وقتى كه از خاطر تو كذشت بر من وارد كشت كه اينكونه كتاب منظوم شود لهذا اين ابيات در همان زمان از خاطر من سرزد ابتداى آن نظم بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جدائيها شكايت مىكند و آخر آن در نيابد حال پخته هيچ خام * پس سخن كوتاه بايد و السّلام بعد از آن مولانا بكفتن مثنوى مشغول كشت و از اول شب مولانا فرمودى و آخر شب حسام الدّين به آواز بلند خواندى و مولانا استماع نمودى و در شش دفتر نام حسام الدّين آمده خصوصا در عنوان پنج دفتر مذكور شده از غايت اشتهار حاجت بتكرار نيست و مولانا را رسالهايست مسمّى بفيه ما فيه قرب سه هزار بيت مىشود و آن نثر است بيشتر كلمات او خطاب بمعين الدّين پروانه است كه امير الامراء روم بوده وقتى در خدمت آن جناب عرض نمودند كه فلان مىكويد اكرچه بنده از خدمت دور است امّا دل و جان در حضور است مولانا فرمود كه خمش در ميان مردم اين دروغ مانده است آنچنان دل و جان از كجا يافت كه در خدمت مردان كذارد و بحضور اولياء سپارد و اين بدان ماند كه شخصى به يكى از ابناى زمان كفت كه مشتاق ملازمانم او در جواب كفت كه من صدچندانم آن شخص كفت سبحان اللّه يك دروغ كفتم صد دروغ شنفتم بعد از آن روى بحسام الدّين چلبى كرده فرمود اللّه اللّه با اولياء حق زانو به زانو بايد نشست كه آن قرب اثرهاى عظيم دارد بيت يكى لحظه ازو دورى نشايد * كه از دورى خرابيها فزايد بهر حالى كه باشى پيش او باش * كه از نزديك بودن مهر زايد وفات مولانا در سنه ششصد و هفتاد و دو هجرى در همان ديار روى نمود عمر كراميش شصت و هشت سال و چند ماه بود مزار كثير الانوار آن بزركوار در شهر قونيه بهغايت مشهور و زيارتكاه اناث و ذكور است مكرّر زيارت شده است مولانا دختر ستوده مير سيّد برهان الدّين ترمدى قدس سرّه را عقد فرموده بود از آن عفيفه دو اناث و دو ذكور تولّد نمود بنات مكرّمات آن جناب يكى عابده نام داشت و ديكرى عارفه و يك پسر آن علاء الدّين ناخلف برآمد و ديكر بهاء الدّين كه بر او هزار آفرين و بهاء الدّين ولد را كتب مفيده نظما و نثرا در صفحهء روزكار يادكار است اكثر آنها به نظر فقير رسيده است و مشاهده كرديده و مولانا به غير از مثنوى ديوانى بزرك دارد قرب بيست هزار بيت مىشود شايد نيز زياده باشد بطريق تيمّن اين قطعه از آن جناب نوشته در اين دفتر ثبت افتاد رحمة اللّه عليه قطعه كيخسرو و سياوش و كاوس و كيقباد * كويند كز فرنكس افراسياب زاد رمزى خوش است كر بينوشى بيان كنم * احوال خلق و قدرت و شاهى و علم و داد زيران جان سياوش عقل معاد روى * از بهر اين نتيجه بتوران تن نهاد پيران مكر پيشه كه عقل معاش بود * آمد برسم حاجب و در پيشش ايستاد تا برد مرو را بر افراسياب نفس * پس سعى كرد دختر طبعش بزن بداد تا چند كاه در ختن كام آرزو * بيچاره با فرنكس شهوت ببود شاد كرسيوز حسد ز پى كينه و فساد * آمد ميان آن دو شه نامور فتاد تدبير اى باطل و